سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…
.
.
.


وحید رو بزور از تو تالار کشیدیم بیرون و تا پول زور ازش نگرفتیم نذاشتیم برگرده اونجا
پی نوشت:
وحید ... بعد از 5 ماه هنوز عکسای عروسیشو بهم نرسونده ، این یه دونه عکس هم از یه جایی شانسی گیرم اومد
اخبار گروه :
وحید کارمند شد اونم از نوع بانکش ، روز به روز داره این جمع کارمندای بانک بزرگتر میشه (یواش ، یواش یه سندیکا می تونن راه بندازن)
پس گام بر طبق وظیفه اش که بایستی آخر باشه ، به عنوان آخرین ها داره راهی خدمت مقدس و سرشار از مردانگی سربازی میشه تا از مام و میهن محافظت کنه (خدا به داد هم خدمتیاش برسه)
رزگار هم متاهل شد (هر چی خواستم نصیحتش کنم زیر بار نرفت)
ممد همچنان متاهل است !!!
اصلا مدیریت تو خون منه !!!(مگه نه وحید؟؟؟)
به به ، به به
سیستم راه انداختم هلـــــــــــــــــــــــــو
کوهنوردان می خواد با yahoo رقابت کنه .سیستم چت کوهنوردان آماده ارائه خدمات به اعضا می باشد.
دیگه yahoo Messenger هاتون رو remove کنید چونکه کوهنوردان مسنجر اومده
دوستان email شون رو بفرستن user & Pass تحویل بگیرن.
بدو بدو که تموم شد
---------------------------------------------
پاورقی:
حاج خانوم مریم احمدی ، بازگشت پیروزمندانه !!! از عتبات و عالیات و مکه و مدینه و جده و .... تبریک و تهنیت می گیم. :-)
اومدم .... باز اومدم با ماشین بنز اومدم ....... اوه ببخشید!!!
بهر ترتیب با هر وضع و هر وسیله ای بود برگشتم اینجا
نمی خواد گله کنید که خودم از کم کاری و سرنزدن هام با خبرم
اومدم با کلی بدهکاری
می خوام اولیشو با خودش شروع کنم
4 سال پیش سر کلاس درس –طوری که استاد نفهمه – به وحید گفتم ساختمش اینم آدرسش .سال بعد – اردیبهشت 86- با کیک و 1 دونه شمع، توی عینالی به استقبال 2 سالگیش رفتیم.و حالا 4 سالگیشو شروع کرده. بچه مون داره بزرگ میشه و خاطره ها مون دور.
بیاییم حافظه گذشته مون را ، تقدس بیشتری بخشیم....
دومین بدهی ،به نو عروس محترم و یا مامان بزرگ سابق – سالی –
اول که شرمندگی دوم که شرمندگی .... صدم و هزارم که شرمندگی بعدش هم که ایشالا اول خوشبختی دوم هم خوشبختی .... صدم و هزارم هم خوشبختی با آقا محمد عزیز.
پیشاپیش هم من بگم که شما رو حلال کردم پس با خیال راحت برید مکه
سومیش علیرضای اصفهونیه ، علی جون بالاخره تو هم افتادی تو کوزه .توی کوزه افتادنت رو تبریک و تهنیت –علی این همه خسیس نباش 1 زنگ لااقل بزن تا این جور خبرا رو از خودت بشنویم نه اینکه توی وب لاگ اونم هم بقیه بذارن-
بدهکاری هام تموم نشد ولی شرمندگی هام تموم شد بقیه ش باشه واسه سر برج بعد
راستی
حمزه از شنبه تا شنبه سر کاره
وحید مشغول کسب و کار بازار
بامزی داره امتحان IELTS میده
ممد هم داره خودشو واسه مراسم 18 تیر آماده می کنه!!!
مهدی فرخ و محسن درخشان و من هم در حال تعلیم و تربیت !!! دانشجو هامون
محسن آرا هنوز داره برنامه می نویسه
فرزین هلیکوفتر هوا می کنه
مژده کنسرت می ذاره
کیوون آماده دفاع شده
پس گام آماده خدمت
حمید چاق شده
لیلا و سولماز و رابعه وشایسته و الهه و خانوم غلامی !! مشغول شوهر داری
ارسی ، فرهاد ،مجید ، رزگار ، جواد ،یگانه ، مهری ، معصومه و...
و دیگر هیچ....

تارا بنياد:
چه فكر ميكنيم هميشه درباره زنان كارگر، زناني كه دستهاشان پينه بسته و اشك چشمهاشان خشك شده، اما با غرور سر را بالا نگه ميدارند و نان بازوي خودشان را ميخورند.
يازدهم ارديبهشت ماه، روز جهاني كارگر است. چقدر در اين روز زنان كارگر ديده ميشوند، زناني كه با كفشهاي تنگشان ميدوند تا آينده فرزندانشان را روشن كنند. ايكاش دست كم در اين روز از كنار كارگراني كه در ايستگاه اتوبوس ميبينيم، زني كه در رستوران ميزمان را پاك ميكند، دختري كه براي نظافت به خانهمان ميآيد، بيتفاوت رد نشويم.
ايكاش دست كم در اين روز با يك لبخند در را بر روي مستخدم اداره باز كنيم، اي كاش در اين روز آن زن را به ياد بياوريم كه میگفت: «از كودكي هيچكس مرا نميخواست، پدر و مادرم كه مردند، آواره خانه اين و آن شدم، همه ميگفتند اگر پسر بود ميشد برايش كاري كرد، اما دختر نميخواهم».
زني كه از فرط بيكسي در شانزده سالگي ازدواج ميكند و از مرد معتادش جدا نميشود كه سايه مرد بالاي سرش باشد، زني كه شب و روز سبزي پاك ميكند تا كودكانش به مدرسه بروند و از مردش كتك نخورد، زني كه ميگفت: تا پيش از اين كه حامله شوم، نان خشك جمع ميكردم و آب ميزدم و ميخوردم؛ حامله كه شدم براي بچهام شير ميخوردم، بچه كه به دنيا آمد بزرگ كه شد، و بچه بعدي هم؛ روزي بس كه از كارهاي يك روزه و دستفروشي، كلافه شده بودم، چند بسته سبزي خريدم، تميزشان كردم و به يك مدرسه دخترانه بردم و به معلمها فروختم بستهاي 200 تومان، مدتها بود كه غذاي گرم نخورده بوديم. شب با چند تخممرغ و گوجهفرنگي خانه رفتم، شام كه درست ميكردم، اشك ميريختم، سفره گذاشتم و به بچههايم گفتم «بياييد غذا بخوريد»، خوشحالي بچههايم دور سفره باعث شد كه اشكم تا صبح قطع نشود.
زن اين كار را ادامه داد، آنقدر كه مشتريهاي ثابت پيدا كرد و حالا نزديك به چهار سال است اين حرفهاش شده است، روزي يكي از مشتريانش به او و فرزندانش هديهاي ميدهد، زن تعريف ميكند: هديه را كه باز كردم يك دست كامل لباس نو بود، مانتو، شلوار، روسري، حتي جوراب و براي بچههايم هم همينطور، به جاي اينكه لباسها را ببينم يا بپوشمشان لباسها را بغل كرده و ميبوييدمشان، آخر من هرگز عطر لباس نو را حس نكرده بودم، اولين بار بود در زندگيم، كه اصلا لباس نو ميديدم.
زن حالا توانسته بود فرش و يخچال دست دوم بخرد، اما چادرش را كنار ميزند و جاي دندانهاي نداشتهاش را نشانم ميدهد: ميگويد، براي خانهاي سبزي بردم كه از پلههايش افتادم و چهار دندان با هم رفت، حتي نميتوانم به برگرداندن دندانهايم فكر كنم، آنچه درميآورم، گرچه آنقدر است كه ديگر براي سير كردن فرزندانم در گوشه خيابان دنبال نان خشك نگردم اما، آنقدر هم نيست كه براي درست كردن دندانهایم حرامش كنم.
از او ميگذرم، از زني كه بعد از چهار سال سبزي پاك كردن دستانش به رنگ گل سبزي در آمده بود و بوي سبز ميداد. هرگز به اين فكر نكرده بودم كه ممكن است چه كسي پشت سبزيهاي تميز و خرد و خشك شده باشد كه توي ماهيتابه، جلز و ولز ميكند و من با خيال راحت يك تخممرغ در آنها ميشكنم و دلم خوش است كه غذا درست كردهام. هرگز به اين فكر نكرده بودم كه وقتي در يخچال را باز ميكنم و يك قاشق بزرگ پياز داغ آماده برميدارم و خالياش ميكنم ته قابلمه، اشك چشم زني برايش خشك شده است، زني كه پسرش معلول است و شوهرش جانباز شيميايياي كه پروندهاش سوخته و هزينههاي درمانش از اشك چشم و بوي دائمي پياز داغ تامين ميشود. هرگز به اين فكر نكرده بودم كه وقتي خسته به خانه ميآيم و جنازهام روي فرش ميافتد و خستگيام را فرش ميخورد، زني پشت دار قالي آنقدر شانه زده كه صداي شانه زدن، موسيقي متن زندگياش شده، زني كه از شوهر كراكياش جدا شده اما هنوز بعد از ده سال تنها بودن كسي نميداند كه همسر ندارد، كفشهاي مردانه هميشه پشت در دهان همسايهها را ميبندد كه مرد در خانه است و اين زن بيكس نيست. ده سال پيش خانههاي مردم را تميز ميكرد، بدترين روز زندگياش وقتي بود كه پيرمردي كه دو سال پرستارش بود مرد. حالا بايد چه ميكرد، دوباره به خانههاي مردم بازگشت، اما اين بار خيري در راهش قرار ميگيرد، تا بتواند هنري را كه از چهار سالگي داشته اما به خاطر نداشتن سرمايه نتوانسته دنبالش كند، با سرمايه او آغاز كند. حالا حتي شاگرداني دارد كه قاليبافي را يادشان ميدهد، دختركاني كه در ابتداي جوانياند و فكر ميكنند: شايد روزي اين هنر به دردشان بخورد.
به هر گوشه زندگيمان كه نگاه كنيم كارگراني زحمتكش راحتي ما را فراهم ميكنند، كه بسياريشان زنان كارگراند كه نه تنها ناديده گرفته ميشوند، بلكه بسيار هم مورد اجحاف قرار ميگيرند. در محيطهاي كار مردانه و در جامعهاي مردانهتر، زني كه مسئول حراست يك شركت بزرگ نيمهدولتي است، ميگويد: تمام همكارهايم مرد هستند و ميدانند كه من مطلقهام. آنقدر نگاهها سنگين است و پيشنهادهای كريه كه مرتب در بخشهاي مختلف شركت جابجا ميشدم، حالا چند سالي است كه در حراست ماندهام، اما جرات ندارم جواب سلام همكاري را بدهم، چرا كه مرد است و من هم بيشوهر. از طرفي ديگر اگر پا به پاي مردان كار كني حتي بهتر از آن، هرگز ارتقاي سمت پيدا نميكني، آخر مردها آنقدر هستند كه نوبت تو نرسد و از آن بدتر كارفرما آنقدر ترسو است كه از عكسالعمل ديگران پس از ارتقا دادن به يك زن بترسد.
زني كه در يك كارخانه داروسازي كار ميكرد و كمي باسوادتر از ديگران بود و سرپرست خانوار، ميگفت: در كارخانه با كسي مشكل ندارم، حتي كارخانه ما مهدكودك هم دارد. مشكل من كه شايد مشكل خيليهاي ديگر هم باشد، قوانيني است كه از سوي وزارت كار مرتب تغيير ميكند و حالا هم همه نگران قانون كاهش ساعت كاري زنان هستيم، قانوني كه احتمالا همه ما را بيكار ميكند. طبيعي است كارفرمايي كه ميتواند مردي را استخدام كند كه دو ساعت از من بيشتر كار ميكند قرارداد مرا تمديد نميكند و حق هم دارد. من هم جاي او بودم همين كار را ميكردم، چرا بايد با يك مبلغ پول دو ساعت كمتر، كار دريافت كند.
همه ما در زندگي دغدغههايي داريم، اما شايد هميشه چنين دغدغههايي را تنها در فيلمها ميديديم. با اين زنان كه حرف ميزني و اشكهايي را كه ميبيني و قدرتي را كه حس ميكني، باورت ميشود كه چقدر از قافله عقبي و چقدر كور در زندگيات غرقي و چنان خودت را ميبيني كه وقتي زني در فرقوني سبزيهاي مرتب و دسته كرده را ميفروشد، بي اينكه به زن بگويي، خسته نباشيد، ميگويي، به چه سبزياي!!
www.ilna.ir
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخههای شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نیمهباز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی بکام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

راستی یکی می گفت: هفت سین هامون بی یاد سهراب بی یاد سهراب ها هفت سین نمیشه ...
آتش فرهنگ باستانی و دیر سال تو ، با داشتن فرزندانی اینچنین عاشق ، هرگز رنگ سردی و فسردگی نخواهد دید.
آیین ملی-باستانی چهارشنبه سوری، با وجود سپری شدن هزاران سال از عمر بلندش، هر سال بیش از سال پیش از آن، در دل جوانان ایران زمین ارج و بها می باید. آیا این نشانه ی عشق عمیق این جوانان به سرزمینشان ایران و همچنین نمادی از پویایی این آیین های باستانی ما ایرانیان نیست؟



در ادامه مطلب از چهار شنبه سوری بیشتر بدانیم
اولیش در مورد اظهار نظر جالب علاءالدین بروجردی(رئیس كمیسیون امنیت ملی): روسیه اس ۳۰۰ ندهد، خودمان میسازیم.
مانا نیستانی هم- گرافیست و انیماتور ایرانی مقیم بلژیک - شرح کاملی داره از قضیه

خبر دومم هم می تونه خبر خوشی !!!برای مهدی فرخ و دیگر برو بچ ارومیه ای (-: باشه.
بنا به تصمیم سازمان میراث فرهنگی، حجت الاسلام غلامرضا حسنی نماینده ولی فقیه و امام جمعه ارومیه،
"میراث زندۀ آذربایجان" معرفی شد و مقرر گردید بعنوان یکی از مشاهیر و مفاخر کشور ثبت ملی شود.(جرس)

فکر کنم در مورد افاضات و کرامات شیخ بزرگ کم نشنیدیم. و دیگر نیازی به توضیح اضافی نیس.
فقط یادم باشه شیرینیشو از مهدی بگیرم
سلام به همه دوستان
روزی که این وب رو راه انداختیم قرار بود که گزارش های تصویری و غیر تصویری مربوط به صعود هامون رو اینجا بالا بیاریم.بعد ها که دوستان از هم دور شدن و صعود ها از هفته ای یک بار به سالی یک بار کاهش یافت لذا فلسفه مطالب هم تغییر کرد.یواش یواش سوژه های جمعی جاشون و به سوژه های شخصی و سلیقه ای دادن. خب این وسط ، عده ای هم سلیقه ، و بعضی ها هم کج سلیقه(بخوانید مخالف)
ولی در هر حال من هیچ وقت نمی خواستم این صفحه شخصی باشه و تنها عقاید و سلیقه های یه خوش سلیقه مثه منو به دوش بکشه . در هر حال از اونجایی که من اعتقاد به تفکر جمعی دارم !!! پس مجدد از همه همنوردان عاجزانه در خواست می کنم تا جهت به روز رسانی این بلاگ همکاری داشته باشن.
با اعلام آمادگی و قرار دادن ایمیل خود در بخش نظرات ، به جمع نویسندگان خوش سلیقه ،خوش فکر ، خوش پوش ، خوش تیپ ، خوش مشرب ، خوشحال و... این وبلاگ بپیوندید
پاورقی
از اونجایی که کوهها جاشون و به دشتا دادن لذا گزارش تصویری ما هم از قله های سر به فلک کشیده به آبهای نیلگون خلیج همیشگی فارس می رود.

اما نمی دونم چرا وقتی دنبال بلیط قطار توی آژانس های مسافرتی می گشتم همه بهم می خندیدن (فک می کنم اینا از ایادی استکبار جهانی یا صهیونیست های اسراییلی یا حداقل منافقین کور دل بودن)
به هر حال دست از پا دراز تر بر گشتم خونه.و فقط اینو فهمیدم که راه آهن در شیراز توهمی بیش نیست.
حالا موندم که این راه دراز و با مسیر خسته کننده اتوبوسی طی کنم یا اینکه با سفر پر از ریسک هوایی .
پاورقی ها:
1- پس از مدتی وب گردی -بخوانید ول گردی- نتایج زیر بدست آمد:
-آخرین مرحله پیش از بهرهبرداری از مسیر راهآهن کنترل «سیگنالینگ» مسیر است و جالب آن که بدانیم هفته گذشته مناقصه جهت انتخاب پیمانکار سیگنالینگ این مسیر برگزار شده و هنوز انتخاب پیمانکار صورت نگرفته است.- به طور معمول پس از تکمیل هر مسیر راهآهن، به منظور تأمین ایمنی، تا مدتی در حدود یک تا چند هفته لازم است از این مسیر جهت عبور بار استفاده شود، در حالی که مسیر مورد نظر با استفاده از «خانوادههای معظم شهدا» آزمایش شد.
- مسئولین استانی همراهیکننده، با طولانی شدن مسیر به تدریج از قطار پیاده شده و با وسیله زمینی به ادامه مسیر پرداخته و برخی نیز به شیراز بازگشتهاند
2- یادم رفت بگم بهونه مسافرتم 2 تا مراسم شادی بود
اولی مراسم عقد کنوون ممد و الهه خانوم در تهران (زمان دقیق متعاقبا اعلام می گردد )
دومیش وحید و لیلا خانوم مکان: عجب شیر ، زمان:9 فروردین مردانه و 11 فروردین زنانه (قابل توجه دوستانی که جفتی میان !!!)